
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود
و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.![]()
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید :"این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"![]()
فرشته جواب داد:"می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم..
.
و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم ...![]()
آنوقت ببینم چه کسی واقعاْ خدا را دوست دارد!"![]()
![]()
![]()
جمعه 28 اردیبهشت1386 14:53 آخرین روز 30
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس آورد .
وقتی کلاس رسمیت پیدا کرد ،
استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت .
سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت .
آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ،
پرسید : «آیا لیوان پر شده است؟» همه گفتند :« بله ، پر شده ».![]()
استاد مقداری سنگ ریزه از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگ ها رخت .
بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند.
سپس از همه دانشجویان پرسید: «آیا لیوان پر شده است؟»
همگی پاسخ دادند:« بله ،پر شده !» .![]()
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن برداشت و داخل لیوان ریخت .
ذرات شن فضا های کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند ،
استاد یک بار دیگـر از دانشجویان پرسید :«آیا لیوان پر شده است ؟»
دانشجویان همصدا گفتند :«بلـه ،پر شده !!» .![]()
استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد .
آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد .
این بار قبل از اینکه استاد سؤالی بکند ،
دانشجویان با خنده فریاد زدند :«بله ، پر شده !!!».![]()
بعد از آنکه خنده ها تمام شد ، استاد گفت :
« این لیوان مانند شیشه عمـر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیز های مهم زندگی شما مثل سلامتی ،همسرتان ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند .
چیز هایی که اگر هر چیز دیگر را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند ،
هنوز هم زندگی شما پر است » .![]()
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد :
«ریگ ها هم چیز های دیگری هستند که در زندگی مهمند مثل؛
شغل ، ثروت ، خانه . و ذرات شن هم چیز های کوچک و بی اهمیت زندگی مثل؛
شهرت ، مقام ، غرور ، هوس هستند
و آب هم سختی ها و مشکلات در زندگی است » . ![]()
اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ،![]()
دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند .
این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .![]()
در زندگی حواستان را به چیز هایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند . ![]()
همسرتان را برای شام به رستوران دعوت کنید ، ![]()
با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان و آشنایان خود همیشه سر بزنید . ![]()
برای کار و پول در آوردن و مقام و شهرت بدست آورد همیشه وقت هست .![]()
ابتدا به قلوه سنگ های زندگی بپردازید ، ![]()
بقیه چیز ها حکم ذرات شن را دارند .![]()
پنجشنبه 5 بهمن1385 20:26 به نظر شما این دختر واقعا عاشق بوده؟!؟29
در یک شهر کوچک دختری نابینا زندگی می کرد ، دختر از همه چیز و همه کس متنفر شده بود!![]()
و از نابینایی خود به شدت رنج می برد! ![]()
پسر جوان و زیبایی عاشق دخترشده بود...![]()
پسر جوان هر شب زیر پنجره ی اتاق دختر نابینا ساز میزد و شعر های عاشقانه می خواند...![]()
دختر نیز عاشق پسر جوان شد ،![]()
زمان گذشت...
دختر نابینا و پسر جوان هر روز در پارک شهر قرار می گذاشتند...![]()
آن دو عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند...![]()
دختر بار ها به معشوق خود گفته بود که اگر حتی برای یک نظر بتواند دنیا را مشاهده کند ؛
عروس حجله گاه پسر خواهد شد...![]()
روز ها گذشت ...
تا اینکه با لاخره یک نفر حاضر شد چشمانش را به دختر ببخشد...![]()
دختر بینا شد... شهر را دید ...پارکی را که هروز به آنجا میرفت را دید...انسانها را دید..
.جهان پیرامون خود را دید...![]()
چند روز بعد پسر جوان و زیبا که مشوقش بود ، به سراغش آمد و گفت :
تو بارها گفتی اگر بتوانی ببینی ، با من ازدواج خواهی کرد...!![]()
دختر سخت تعجب کرد...![]()
با عصبانیت زیر لب گفت این چه بخت شومی است که حال هم مرا رها نمی کند!!![]()
پسر جوان و زیبا هم نابینا بود!!!![]()
دختر با صراحت به پسر گفت : نه من نمی توانم با تو ازدواج کنم !![]()
پسر در حالی که قلبش شکسته بود و چمدانی در دست داشت ...![]()
![]()
به دختر گفت : پس به من قول بده که مراقب چشمانم هستی!![]()
![]()
![]()
وبا قلبی شکسته برای همیشه آن شهر را ترک کرد...![]()
جمعه 27 مرداد1385 16:1 یک سبد گل28
مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست ...
دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری
بود سفارش دهد تا برایش پست شود.![]()
وقتی از گل فروشی خارج شد...دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته و
گریه میکند.!!!![]()
مرد نزدیک دختر رفت واز او پرسید:" دختر خوب چرا گریه می کنی؟ "...![]()
دختر در حالی که که گریه می کرد گفت:
" می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم و لی فقط ۷۵ سنت دارم
اما گل رز ۲ دلار میشود ...!!! "
مرد لبخند زد و گفت : " با من بیا من برایت یک شاخه گل رز قشنگ می خرم ."![]()
وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت :
"مادرت کجاست می خواهی برسونمت؟"![]()
دختر دست مرد را گرفت و گفت :"آنجا"
و با دست به قبرستان که آن طرف خیابان بود اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.![]()
مرد شرمنده شد و دلش هم گرفت طاقت نیاورد
به سرعت به سمت گل فروشی بازگشت
و دسته گل را گرفت و۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش گل را به مادرش بدهد!![]()
جمعه 26 خرداد1385 15:8 بازگشت بعد از مدت ها!27 سلام دوستان
من را ببخشید بخاطر غیبتم!![]()
آخه همش داشتیم امتحان میدادیم و درس می خوندیم! ![]()
از تمام دوستانی هم که بمن سر زدن ممنون!![]()
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند!
کوهها با قله ها و دریا ها با موج ها معنی پیدا میکنند!
و انسان و همهی انسانها با عشق ...فقط با عشق!
پس باالها بر من رحم کن ...بر من که میدانم ناتوانم!
باشد که خانه ای نداشته باشم!...باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم!
اما نباشد ...هرگز نباشد...که در قلبم عشق نباشد!
سه شنبه 23 خرداد1385 16:9 ده فرشته ی همراه...!!!26
ده تا از فرشته ها هميشه همراه من اند! هميشه...!![]()
ده فرشته به من کمک ميکنند ...من را تعليم ي دهد و براي من اسايش و آرامش مي آورند!![]()
آنها از وقتي که خيلي کوچيک بودم همراهم بودند!![]()
يا دو تا يا سه تا؟ چرا ده تا؟!؟!مطمئنا تو به اين تعداد نيازي نداري!...".![]()
خب بهت ميگم چرا... مي دوني هر کدام از فرشته ها يک شغل مخصوصي براي انجام دادن دارند...
بله درست حدس زدي هر کدام يک تخصص خاصي دارن...!![]()
همه ي ما ميدونيم که ايمان و اميد و نيکوکاري فرشته هاي شگفت انگيزي هستند
و هميشه مشغول کارند!..![]()
اما ما گفتيم ده تا.. هفتای دیگه مونده نگران نشو ادامه دارند!
چهارمين فرشته رو من تحمل مي نامم...
ما مي ترسيم از مشکلات چون هيچ وقت بيادش نيستيم!![]()
فرشته ي بعدي بخشش است ...چه کسي از او بدرستي کمک ميگيره؟!
کدوم از ما ها در قلبمون ازش استفاده ميکنيم و با قلبمون همديگر رو واقعا مي بخشيم؟! ...![]()
بياييد با بخششش بخشيدن را ياد بگيريم...![]()
فرشته ها ي ششم و هفتم دوقلو ان که لذت و شادي نام دارند
آنها اغلب دست در دست هم ديگر راه ميروند!![]()
فرشته ي مورد علاقه ي من فرشته اي است به نام دوست!
اين فرشته ي کوچولو تنها کسي است که ما را واقعا مي تواند در زندگي ثروتمند کند!
اغلب صداش رو مي شنوم که مي گه:
"اول بايدبا خودت دوست باشي تا بتوني با کسي دوست بشي!"![]()
و شما ميدوني که اين عملي است!![]()
نهمين فرشته
عشق
نام دارد! اون بعضي وقت ها خيلي خجالتيه...
خيلي هم خوابالو است ...اکثرا خواب است اما وقتي بيدار ميشه آتيش به پاميکنه!
اون خيلي نزديکمونه!خيلي خيلي ...فقط کافيه در قلبمون رو باز کنيم ...
ميبنيم که او اونجا ايستاده است!![]()
دهمين فرشته هم عهد نام دارد! اون اکثرا مي نويسه ...
تمام قول ها و عهد هايي را که ما با اطرافيان ميبنديم اون مينويسه ! ![]()
وقتي که ما به عهدي که بستيم عمل کنيم اون با خوشحالي يک تيک خوشگل کنارش
ميزاره تو دفترش
ولي او اکثرا غمگينه چون
بعضي از ما حتي به عهد هايي که با خودمون هم ميبنديم
هم عمل نميکنيم واون با ناراحتي يک ضربدر کنارش ميزاره!![]()
![]()
درافسانه هاي کهن حکايت مي کنند که روزي روزگاري در سرزميني دور مردم گناهان
بسيار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند.
خداوند بر آنشد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.
تنبيهي سخت تر از آتش وسيل و قحطي و بيماري تنبيهي که نسل ها
راسونده تر از آتش بسوزاند ...بي انکه کسي بينديشد يا بر آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمه ي
"دوستت دارم"
را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ..
چنان که از روز ازل آن کلمه نه شنيده نه گفته ونه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چيزعادي و زندگي به رول هميشگي خود در گذر بود.
اما بلا کم کم رخ نمود.
زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند...
هنگامي که دو دلداده مي خواستند ...
کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگزارند...
آنگاه که انسانها دو همسايه دوبرادر دودوست ...
درسينه چيزي گرم وصادقانه احساس مي کردند
و مي خواستند که ان را نثار ديگري کنند ...
زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نياز ها بود
از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب نمي شد .
وبعد...
کم کم سينه ها سرد شد... روابط گسست و ملال وبي تفاوتي جايگير شد....
ديگر کسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت ...
آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
(چه شد که ما به اين جا رسيديم کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟)
و...اندوه امانشان را بريد .
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان بودند سوخت...
و کلمه ي "دوستت دارم " را به ذهن و قلب آنها بازگرداند ...
خدا را شکر که ما هنوز مي توانيم به يکديگر بگوييم
"
دوستت دارم
"!
![]()
اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي!!!![]()
![]()
اگر واقعا وجود ندارند!!!![]()
![]()
وقتي قصد شکستن قلبش راداري!!!![]()
![]()
وقتي مي داني جدا ميشوي!!!![]()
![]()
وقتي قصد دروغ گفتن داري!!!![]()
هرگز سلامي نده...![]()
وقتي مي داني خداحافظي در پيش است!!!![]()
![]()
وقتي در فکرت به ديگري فکر مي کني!!!![]()
![]()
وقتي کليدش را نداري!!!![]()
هیچوقت از کافی شاپ خوشم نیامده
.وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که
به زور دارند به هم لبخند می زنند حالم بهم می خورد.![]()
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طوری
که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر گل فروش کوچولو آمد تو و رفت
پشت یک میز نشست ....
برایم جالب بود...!!!![]()
پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر یورش برد تا او را بیرون بیندازد.![]()
دختر کوچولو با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:
پولش را می دهم ...هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم!![]()
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت :
یه بستنی میوه ای چند است؟![]()
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : پنج هزار تومان .
دختر کوچولو دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد .
بعد دوباره گفت : یک بستنی ساده چند است؟![]()
پیشخدمت بی حوصله تر گفت : سه هزار تومان.
دختر گل فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید .![]()
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود!!!![]()
(احتمالا مخلوطی از ته مانده ی بقیه ی بستنیها بود...)دخترک بستنی را خورد و
سه هزار تومان به صندوق داد و رفت ...
وقتی پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد ...![]()
![]()
دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا هزار تومانی مچاله شده ...را
گذاشته برای انعام!!!![]()
سه شنبه 22 آذر1384 15:55 قلب ماسه ای20
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن راتوی ساحل با
یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد .
شاید فکر می کرد هر چه این قلب بزرگتر درست می کرد.....
یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد !...![]()
بعد از اینکه قلب ماسه ایش کامل شد سعی کرد با دستاش کوشه هاش را صیقل
بدهد تا صاف بشود شاید می خواست
موقعی که دریا اون را با خودش می بره به جایی گیر نکند!..
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و
مطمئن شود که همان چیزی است که دلش می خواست!..
به قلب ماسه ای اش لبخند زد و
از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد....![]()
دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به قلب ماسه ای شلیک کند!
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود
مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای ...![]()
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت.![]()
نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به
قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد .... ![]()
برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.
دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند
ولی وقت رفتن بود نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.
چندقدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و
به قلب ماسه ای قول داد که زود بر می گردد وبقیه راه را دوید.![]()
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش ...
وقتی به قلب ماسه ای رسید ...آرام همانجا نشست و
گلها را پرپر کرد و بروی قلب ماسه ای ریخت....![]()
قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود....![]()
قبل از اينکه پا به اين دنياي پر مشغله ي آدما بزارم در بهشت بودم...![]()
آنجا مکان امني بود ... از کينه و دروغ و ريا خبري نبود... ![]()
روزها با فرشتگان بازي مي کرد
و شبها با نوازش و داستان هاي زيبايشان به خواب مي رفتم... ![]()
تا اينکه روزي خداوند مرا نزد خود خواست و گفت:
" وقت رفتنت به زمين فرا رسيده ..."
من با شنيدن اين حرف ناراحت شدم به خدا گفتم:
"خدايا اما من نمي خواهم از اينجا بروم دلم براي فرشته ها تنگ ميشه ...".![]()
خدا گفت:"نگران نباش يکي از اين فرشته را محافظت خواهم گذاشت..."
گباز با بهانه گيري فتم:"خدايا ولي ديگر فرشته اي نيست که با من بازي کند و شب
ها برايم قصه بخواند و خيلي از کار هاي ديگر را برايم انجام دهد و بهم بياموزد..."
خداوند لبخند زد و گفت:
" فکر اون را هم کردم به زمين که بروي فرشته اي منتظر تو است او به تو مي آموزد که چگونه حرف بزني
راه بروي و تمام کارهايي را که مي گويي او برايت انجام خواهد داد اگر مريض شدي شب را بخاطرت با
بيداري به صبح مي رساند او حتي از فرشته ي محافظت هم برايت عزيز تر خواهد بود ..."![]()
از خدا پرسيدم:"نام آن فرشته ي مهربان چيه؟!..."![]()
خدا بار ديگر لبخندي زد و گفت:
" نام او مهم نيست فقط کافي است به او بگويي مادر...!"![]()
از آن روز به بعد بهار هاي متوالي گذشت و فرشته ي من کارهايي را که خداوند بهم
وعده داده بود همنچنان انجام مي داد و
خدا را شکر که هنوز هم سايه اش باي سرم است ...![]()
و حال 18 سال از آن روز گذشته است...![]()
يک همچين روزي بود 9/2 که من پا به اين جهان گذاشتم...![]()
من دختر پاييزم ...![]()
فرشته ي تير کموني پاييز ...![]()
چهارشنبه 2 آذر1384 6:33 بانک زمان 13
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روزصبح86400 تومان به حساب شما
واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه ی پول ها را خرج کنید...![]()
چون تا آخر شب حساب خود به خود صفر می شود...!!!![]()
در این صورت شما چه خواهید کرد؟...![]()
البته که سعی میکنید تا آخرین ریال آن را خرج کنید!![]()
هرکدام از ما چنین بانکی داریم : " بانک زمان "... هروز صبح در بانک زمان
شما 86400ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان
میرسد...! زمان را نمی شود پس انداز کرد...!![]()
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود. ![]()
هر لحظه گنجی بزرگ است گنجتان را مفت از دست ندهید.![]()
سعی کنید در هر لحظه عاشق باشید...![]()
عاشق کسانی که لیاقت دارندباشید...![]()
عشق موهبت الهی ای است که پروردگار به ما داده است ...![]()
بیایید با نگاه و دید تازه ای به زندگی نگاه کنیم...![]()
بیایید صبح هنگام بیدار شدن در رختخواب به روز قشنگمون سلام کنیم.![]()
این کار را انجام دهید آن روز همه چیز بر وقف مراد شماست.![]()
به خود بگوییم در فرهنگ لغات ذهنمان واژه هایی
بنام"زشت...کینه...حسادت...دروغ..." معنا ندارند.![]()
زندگی زیباست...
بیایید به خودمان فکر کنیم ...
برای خودمان وکسانی که
دوستشان داریم زندگی کنیم...
و هر لحظه عشقمان را به کسانی که
دوستشان داریم ابراز کنیم از ته دل!![]()
دیروز به تاریخ پیوست .![]()
فردا معماست.![]()
امروز هدیه است.![]()
پس از هدیه ای که خداوند به ما اعطا فرموده سپاس گذاری کنیم.![]()
زني از خانه بيرون آمد وسه پيرمرد را باريش هاي بلند جلوي در ديد.!!!![]()
به انها گفت:من شما را نمي شناسم ولي فکر ميکنم گرسنه باشيد...
بفرمايد داخل تا چيزي براي خوردن به شما دهم.
آنهاپرسيدند:"ايا شوهرتان خانه هست؟!؟" ...زن گفت:نه... او به دنبال کاري بيرون از
خانه رفته ! ...آنها گفتند:"پس ما نمي توانيم وارد شويم."...عصر شوهر به خانه
برگشت ... زن ماجرا را تعريف کرد.شوهر به او گفت:برو به آنها بگو شوهرم آمده
..بفرماييد داخل
!زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد .آنها گفتند:"ما باهم داخلخانه نمي شويم..." زن با تعجب پرسيد: چرا؟!؟يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد
وگفت:"نام او ثروت است."
و به ديگري اشاره کرد و گفت :"نام او موفقيت است
.ونام
من عشق است
...حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه ي شما شويم.؟."
زن پيش شوهر برگشت و ما جرا را تعريف کرد .شوهر گفت:چه خوب که ثروت را
دعوت کنيم تا خانمان پر از ثروت شود!....
همسرش مخالفت کرد وگفت: چرا موفقيترا دعوت نکيم؟...
عروس خانه که سخنانشان را مي شنيد پيشنهاد داد:"بگذاريدعشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود..."
زن و مرد هر دو موافقتکردند.زن بيرون رفت و گفت: کدام يک از شما عشق است؟او مهمان ما است...
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدندو دنبال او را راه افتادند.زن با تعجب
پرسيد:شما ديگر چرا مي آييد؟!؟!!![]()
پيرمردها باهم گفتند:" اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد بقيه نمي آمدند
ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!"![]()
فرشته اي
از بهشت به زمين آمد تا به من درسي از قدرت عشق بياموزد ![]()
او دستم را در دستانش گرفت و در گوشم زمزمه کرد چيز هاي بسياري هستند که مايلم تو آن ها را درک کني![]()
قدرت عشق و تمام انچه مي تواند انجام دهد براي انکه نياز دارد ان را با تو قسمت کند ![]()
نوازش دست مهرباني بر پشت يا لبخند مهربان بر صورت قادر است زندگي شخصي رابه مکاني روشن تر ودرخشان تر تبديل کند![]()
ضرر نمي کني اگر عشقت را براي آن کسي که برايش ارزش قائلي نشان دهي وعشقي را که خداوند در وجودت نهاده را با ديگران قسمت کني![]()
پس تمام قدرتي را که در وجود تو به وديعه گذاشته شده را به خاطر داشته باش تا به وسيله ي آن زندگي شخصي را که نا اميد شده روشن کني![]()
دليل بودن تو در زمين تقسيم نيروي عشق است و او اين کلمات را گفت به بالا رفت و ناپديد شد![]()
سلام![]()
می خواهم هر بار داستانی کوتاه در مورد عشق بگویم! البته نه مثل : لیلی و مجنون... نه مثل شیرین وفرهاد ... می خواهم در مورد عشق زمان حال بگویم ...
شاید شما نیز چنین داستان هایی شنیده باشیدو تاثیر معنوی ان را تا مدت ها در وجودتان احساس کرده باشید ...
نجات عشق![]()
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند:شادی... غم...غرور...عشق
و...
روزی خبر رسیدکه به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت...همه ی ساکنین
جزیره قایقهاشون رو آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا
آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود...
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ...عشق از ثروت که با قایقی با شکوه
جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
(( آیا می توانم با توهمسفر باشم؟))
ثروت گفت:(( نه...من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر
جایی برای تو وجود ندارد.))....پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی
مکان امنی بود کمک خواست...غرور گفت:((نه...نمی توانم تو را با خود ببرم
چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.))
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:((اجازه بده من با تو بیایم .))
غم با صدای حزن آلود گفت:(( آه... عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا
تنها باشم.))...عشق این بارسراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق
شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ...
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان
صدای سالخورده گفت:((بیا عشق من تو را خواهم برد.))...
عشق انقدر خوشحال شد که حتی فرا موش کرد نام پیرمرد را بپرسد و
سریع خود را در داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد...وقتی به جزیره
رسیدند پیرمرد به راه به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که
جانش را نجات داده چقدر به گردنش حق دارد...
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های صاحل بود رفت و
ازاو پرسید:(( آن پیر مرد که بود؟ ))... علم پاسخ داد:((زمان))
عشق با تعجب پرسید:(( زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟))
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
((زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
))...
و اما عشق يعني چشمه ي پر خروش زندگي ... عشق در يايي است که آرامش آن زيبا و هيجان آن فتنه انگيز است.
عشق مثل دريا پر از موج .. پر از باد است. نمي توان گفت از عظمت عشق! عشقي که از وجود عظمت يک کوه باشد ...نمي توان گفت : زيرا احساسات را نمي توان با ظرافتي که دارند بروي يک صفحه حک کرد عشق يک باور است...مثل دريا جلوه گاه رنگهاي بديع و گوناگون است... سبز است... آبي است ... نيلوفري...صورتي است مثل دريا آينه ي آسمان و ستارگان ومحل تجلي اشعه ي مهر و ماه و آفريننده نقش هاي غروب است ..که نمي توان آن را نگاشت زيرا هر کس حقيقت را بنويسد يا قصه بخواند بنده ي است . پس ...
من حقيقت را از اعماق وجودم بيان ميکنم...عشق مثل دريا از حرکت و حيات لبريز است و در زير ظاهر صيقلي و آرام دنيايي پر از تلاش و ارتعاش است ...عشق يک شاه کليد است که اگر بدست کار دانش افتد وارد باغ و بوستان قلب مي شود مراتب عشق...
ازخود بي خود شدن است از جان گذشتن و به جانان نزديک شدن است ...عشق يعني يکي شدن ... تنهاشدن...عشق يعني سوختن و ساختن..
عشق يعني زندگي را باختن... ![]()
